♥مــ♥ـلــ♥ــکـــ♥ــه پـــ♥ــریـــ♥ـــا♥

 
♥مــ♥ـلــ♥ــکـــ♥ــه پـــ♥ــریـــ♥ـــا♥
به همه د نیا بگو نگاه تو سهم منه هر جای د نیا که باشی دلم برات پر میزنه
۱۳٩٢/٤/٢٩ :: ۱:٢٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : شاپرک      

خودموبه دفتر سرهنگ رسوندم،سلام نظامی دادم با اشاره دست آ زاد باش داد،سروان دلدار شما از نیروهای خوب و وظیفه شناس نیروانتظامی هستید،ومن به عنوان افسرمافوق شمارو شایسته ترفیع درجه میدونم ولی شماباید لیاقت خودتون روبا دستگیری این مجرم به مانشون بدید،اونوقت علاوه بر دو درجه ترفیع نسهیلات بیشتری درانتظار شماست،پرونده رو از سرهنگ گرفتم،نام:رامین شهرت :منوچهری جرم :سردسته باندقاچاق اسلحه،قتل وضعیت :تحت تعقیب!  یکی ازخطرناکترین خلافکاران خاورمیانه بود که مدتهاپلیس بین الملل دنبالش بود واز شانس خورد به پست من! 

ومن مهرناز دلدار،افسرارشد پلیس یین الملل با 20سال سابقه خدمت، تو حوزه من هیچ خلافکاری حق نفس کشیدن نداشت،تنهازندگی میکردم وبرای خودم مردی بودم .تا اون زمان اسیر دل نشده بودم ولی رامین مردی حدودا45ساله، بلندقامت،هیکلی عضلانی، چشمای درشت ونافذی داشت،موهای جوگندمی، درکل مردجذابی بود نمیدونم چه مدت به عکسش خیره بودم که باصدای سرهنگ به خودم اومدم، جناب سروان دلدار برای موفقیت باید از این مانع بگذرید،رامین منوچهری کلید خوشبختی شماست،پرونده رو ببرید ومطالعه کنید وبرای عملیات آ ماده بشید،آزادید! 

پرونده روبرداشتم دوباره سلام نظامی دادم وخارج شدم،مستقیم به خونه رفتم وپرونده رامین رو باز کردم دوباره جذب عکس شدم اولین بتر بود نسبت به چهره مردی احساس کشش میکردم، صورتش جذبه شیرینی داشن،دلم گرم شد ولی زودبه خودم مسلط شدم لعنت به احساس زنونه! 

رامین فرزند سوم یه خانواده متوسط بود فوق لیسانس روانشناسی واقتصاد فوق العاده باهوش وزرنگ بود،مهارت ویژه در نابودی داشت، بارها توی تمام دنیا به تله افتاده بود ولی به طور باورنکردنی فرارکرده بود،هیچ اطلاعات خصوصی نمیشد ازش به دست آ ورد چون خبرچین تو گروهش نبود،از شخصیتش خوشم اومد زرنگ،باهوش،خطرناک.انگار آدموبه مبارزه دعوت میکرد.

ادامه دارد....

۱۳٩٢/٤/٢ :: ٥:۳٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : شاپرک      

بیخودی پرسه زدیم ، صبحمان شب بشود ؛
بیخودی حرص زدیم،سهممان کم نشود ؛
ماخد ارا با خود ، سردعوا بردیم ، و قسم هاخوردیم ؛
ما به هم بد کردیم ، ما بهم بد گفتیم ؛
ماحقیقت هارا ، زیر پا له کردیم ، وچقدر حظ بردیم ، که زرنگی ها کردیم ؛
روی هر حادثه ای ،حرفی از عشق زدیم ،
از شما میپرسم:
ما که را گول زدیم؟!!!!

۱۳٩۱/۱۱/۱٦ :: ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : شاپرک      

امشب شمعی برایم روشن کن/
گم شده ام/
در تاریکی شب هایی
که انگار،
تمام بودنم را پیش خرید کرده اند/
نمی دانم گناهم چیست
که اینگونه باید
الفبای دل تنگی را
از بر کنم/
نمی دانم چه شد
که از قافله ی ماهی ها جا ماندم و
زمین گیر این
مرداب بی نیلوفر شدم/
هر از گاهی صدایم کن
شاید آب شود
برف سنگینی
که چند سالیست
دارد مرا یخ میزند/

۱۳٩۱/۱۱/۱٦ :: ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : شاپرک      

صبحت بخیر عزیزم
با آنکـه گفتـه بودی
دیشـب خـدانگهدار
با آنکه دست سردت
از قـلـب خـستـه تـو
گویـد حدیث بـسـیـار
صــبـحت بـخـیـر عزیزم
بـا آنــکـه در نــگــاهــت
حرفی برای من نیست
بـا آنـکـه لـحـظـه لـحـظـه
می خوانم از دو چشمت
تـن خـسـتـه ای ز تـکـرار
در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست
خو کرده قـفـس را مـیـل رهـا شدن نیست
مـن با تـمام جانم پر بسته و اسیرم
باید که با تو باشم در پـای تـو بـمیرم

۱۳٩۱/۱۱/۱٦ :: ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : شاپرک      

פֿـیـلـے ســפֿــتـــہ
بــاهاش آפֿـــریــטּ قـــرارو بـــذارے

تـــا بـعــבش از هــــم جُدا شـیـב
تــو با بـــغـــض صـــحــبــت ڪنــے

امّـا اوטּ گـــوشــیــش هـــر چنـב دقیـــقہ SMS بیاב
و
مــوقع פֿـــونـבטּ SMS هـــے همــونجورے بــפֿـنـבه ڪه تــو בوس בارے

۱۳٩۱/۱٠/٧ :: ۳:۱۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : شاپرک      

کنارش روی زمین دراز کشیدم .داشت نفس نفس میزد.دستمو روی صورتش گذاشتم ونوازشش کردم همیشه اینکارو دوست داشت.دستموروی شکاف قلبش گذاشتم که ازش خون بی وقفه بیرون میزد  خون داغ تمام دستمو پر کرد حس جالبی بود انگاردستت رو روی سرچشمه یه روخونه بزاری.راستی من چرا چیزی یادم نمیاد؟یه احساسی دارم انگار توی فضا معلقم .چرا رنگش انقدرسفید شده؟ سرش به سمتم چرخید یه دونه اشک از چشمش سرخورد .هیچوقت نمیتونستم اشک چشماشو ببینم ازاشک اون بغضم گرفت آخه عاشقش بودم دیوارنه وار عاشقش بودم حتی وقتی وقیحانه توی صورتم داد که دیگه از این زندگی خسته شده از زندانی که من با عشقم براش ساختم خسته شده ازاین زندگی بی حاصل!دستشو گذاشت رو قلبش وگفت دیگه جای من اونجاکسی دیگه نشسته دیگه قلبش متعلق به اونه!

راستی چرا ماروی زمین افتادیم؟چراسرامیک ها خیسه؟از خون اون یا اشک من؟

باورم نمیشد این حرفارو مردی میزد که روزی برای من میمرد.ولی من حواسم به قلبش بود یعنی الان کسی دیگه اونجاست؟باید هرچه زودتراین این مزاحم رو از خونم بیرون کنم.اون قلب فقط خونه منه!

راستی جواب آزمایشو کجا گذاشتم؟قرار بود امشب بهش بگم میخاستم بگم رویای چندسالمون به حقیقت پیوسته ولی گذاشتم اول اون حرف مهمشو بزنه

تنها راهی که میتونستم مزاحم رو از خونم بیرون کنم این بود.چاقویی که تو دستم داشتم رو توی قلبش فرو کردم.شوکه شد مات نگاهم میکرد ومن به شکاف قلبش نگاه میکردم حالا اون مزاحم از خونه من رفته بود.پاهاش سست شد وکف هال افتاد.

راستی چرا گریه میکنم؟چرا این چاقوی بزرگ هنوز تو دستمه؟چرا درد دارم؟

داشتم موهاشو نوازش میکردم اروم توی گوشش گفتم حالا نوبت منه...امروز خبر مهمم این بود که تو داری پدر میشی به آرزوت رسیدی عزیزم...دوباره یه قطره اشک از چشماش چکید

راستی تو این فرصت کم اون چطوری میتونه بچمون رو ببینه؟چرا هرچی میگذره لباسش قرمزترو رنگش سفیدترمیشه؟باید همین الان بچمونو بهش بدم باید پدربودنو حس کنه بدون اون من نه بچه میخام نه زندگی!

چاقو رو توی شکمم فرو بردم درد عظیمی تمام وجودمو گرفت چشمام سیاهی رفت تنم یخ شد توان اینکه چاقو رو بیرون بکشم نداشتم با آخرین توانم چاقو رو بیرون کشیدم ودستشو رو شکمم گذاشتم داشت چشماش بسته بود ولی هنوز نفس نفس میزد چشماشو باز کرد از دیدن بدن غرق به خون من وحشت کرد جونی توبدن نداشت که کاری بکنه لحظات آخر بود.تمام فدرتشو جمع کرد وگفت:دوستت دارم حلالم کن

چندتا تکون خورد سرش سمت من افتاد.خیلی خسته بود حتما خوابش برده یه خواب اروم آه خدایا منم خیلی خستم خیلی ام درد دارم  باید بخوابم یه خواب طولانی یه خواب ابدی

راستی کی  قرار گشتیم که با هم بمیریم؟آهان شب عروسی قسم خوردیم دستاشو تو دستم میگیرم چشمامو میبندم وبا عشقم ...

میمیرم!

۱۳٩۱/٧/٢٤ :: ۳:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : شاپرک      

از وقتی یادمه دنیارو از پنجره کوچیک اتاقم دیدم.روزهای بارانی رو روزهای سردبرفی رو عابرای خسته رو  خیابون شلوغ رو و....اولین عشقم رو....

پسری همیشه با عجله ومضطرب  که هرروز صبح ساعت7توی ایستگاه اتوبوس مینشست و تندتند کتابهایش رو ورق میزد.اوایل برام یکی بود مثل همه اما کم کم سادگی ودستپاچگی همیشگیش برام جالب شد.ودیگه دیدن اون خیابون شلوغ برام یکنواخت نبود.کم کم قلب کوچیکم تپش های عجیبی پیدا کرده بود احساس شیرین ومتفاوتی داشتم ولازم بود درمورد این احساسات ناشناخته باکسی حرف بزنم وتنهادوستم ستاره دختر همسایمون بود.باستاره درمورد اون حرف زدم وستاره به من گفت اسم این احساس عجیب عشقه! چه احساس زیبا وژرفی ....ستاره بهم گفت کمکم میکنه تابا این پسر همیشه دستپاچه آشنابشم.وشروع کرد به تحقیق درموردش بهم گفت اسمش اشکانه ودانشجوی ادبیات وتنها زندگی میکنه وتاپایان درسش توشهر مامیمونه.به پیشنهاد ستاره براش نامه نوشتم از خودم گفتم از آرزوهام گفتم از احساساتم از همه چیزهایی که فقط از پشت چنجره اتاقم دیده بودم وحسشون کرده بودم.

اونم جوابمو داد واز خودش گفتم واحساسات وعلایق مشترکمون.آه خدای من چه احساسات زیبایی داشت من هرروز عاشق ترمیشدم وبراش بیشتر از احساسم مینوشتم واین میون ستاره محرم راز مابود تااینکه....

دیگه خبری از ستاره واشکان نشد.دیگه نه ستاره اومد سراغم نه دیگه اشکان رو توی ایستگاه اتوبوس جلوی اتاقم دیدم.وضع روحیم بد شده بود داشتم دیوونه میشدم.تااینکه یه نامه ازستاره به دستم رسید

آهوی عزیزم سلام

نمیدونم از کجاشروع کنم ولی اولش که تواز اشکان برام گفتی خواستم کمکت کنم تابهش بسی ولی کم کم که بیشتر در موردش فهمیدم منم بهش علاقمند شدم.بعداز اون نامه های تورو ازطرف خودم بهش میدادم واونم از روی نامه هابه من علاقمند شد  میگفت عاشق جادوی کلماتم شده میگفت نحوه نوشتنم ودنیای زیبایی که براش نوشتم ودیدگاهم به دنیا اونو به من وابسته کرده.میگفت از نظر اون فقط یه عارف بزرگ یا صوفی جهان دیده انقدر زیبا میتونه زیبایی های دنیا روببینه وتوصیف کنه ولمس کنه ولی در اصل اون عاشق تو شده نه من!

ولی آهو ببین حتی اگه اون میدونست تو فلج هستی وتمام عمرت فقط پشت پنجره بودی به نظرت بازم تورو انتخاب میکرد؟

راستش منو اشکان تصمیم ازدواج گرفتیم توی شهر خودمونعروسی میکنیم وباهم میایم تهران .آهو حلالم کن میدونم نامردی کردم ولی اگه اشکان رو دوست داشتی نباید میخواستی که اون پاسوز یه دختر فلج بشه.

امیدوارم منو ببخشی.ستاره!!

تمام وجودم از نفرت لبریز شد اون به من نامردی کرد ومن احمق تمام این مدت فکر میکردم اون دوستمه.ولی حتی دلم نخواست نفرینش کنم فقط دهانم باز شد واز ته دل گفتم:آه!!

شب عروسیشون یه شب سرد زمستونی بود اون دوتا دست دردست هم از جلوی اتاق من رد شدن تا سوار ماشین بشن وبرن سمت تهران.من باچشمای خیسم نگاهشون کردم که صدای تصادف همه خیابون رو لرزوند.

یک لحظه تمام خیابون پراز جمعیت شدچشمام درست نمیدید صدای مهیبی بود.خون تمام کف خیابون رو گرفته بود برف کنار پیاده رو سرخه سرخ شده بودنکنه بلایی سراشکان اومده باشه سرم گیج رفت چشمام سیاه شد ودیگه چیزی نفهمیدم.

وقتی به هوش اومدم دو روز از تصادف گذشته بود.تمام خیابون سیاه پوش بود .حجله اشکان رو سرتاسر خیابون زده بودن ومن از پنجره اتاقم دیدم که ستاره رو با صندلی چرخدار آوردن خونه.

بعد اشکان دیگه هیچوقت از پنجره کوچیک اتاقم بیرون رو نگاه نکردم تحمل دیدنش رو نداشتم جای خالی اشکان توی ایستگاه اتوبوس. رنگ سرخ خونش که هنوز به کف آسفالت خیابون بود.جای اشکان توی قلبم بود.دستم رو روی قلبم گذاشتم وچشمام رو بستم. قلبم تیرکشید و___________________

۱۳٩۱/٦/٢٥ :: ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : شاپرک      

خیلی سخته بعد مدتها علاقه وخاطره یه حقیقت تلخ رو در مورد عشقت بفهمی واونجایی که داری خورد میشی بهش لبخند بزنی وبگی من باهات میمونم!!

من عاشق مهدی بودم مهدی اولین عشق من بود.برای داشتنش هرکاری میتونستم میکردم ولی برعکس مهدی یه مرد مغرور وسخت گیربود.ولی مهدی من دوست داشتنی بود مهربون بود سنگ صبورم بود.باگریه هم گریه میکردیم با خنده هم میخندیدم.بخاطر دیدن هم کلی سختی تحمل میکردیم راه دور و وگیر دادن بقیه!

ولی همیشه یه گیری تو کاربود مهدی من هیچوقت نمیخواست من بهش وابسته بشم نمیخواست به آینده مشترک فکر کنم.همیشه به داشتنش فکر میکردمو وتوی خواب وبیداری آرزو میکردم.چقدر به خدا خداالتماس کردم چه شبها تاصبح فقط داشتنش رو دعا کردم

ولی مگه جرائت میکردم بهش بگم من تورو واسه آینده میخوام؟یه قیامتی به پا میکرد که نگو.جوری قهر میکرد که آرزوی مرگ میکردم.دیگه همه چیزو تموم میکرد تلفن هاشو جواب نمیداد.ومنو به جنون میکشوند.عاشقش بودم نمیتونستم نبودنش رو حتی برای یه لحظه تصور کنم.بهش التماس میکردم مهدی نرو التماس میکردم تنهام نزار.بدش اون فقط قول میگرفت که به ازدواج فکر نکنم.منم خوشحال از اینکه من هنوز عشقمو دارم

ولی شاهزاده رویاهای من جنبه تاریکی هم داشت.یه روز دیگه مهدی من طاقت نیاورد وبزرگترین راز زندگیشو بهم گفت رازی که منو تامرز خودکشی رسوند

یه روز که از صبح بهونه میگرفت وبیخودی قهر میکرد گفت:بهاره من یه حقیقتی رو باید بهت بگم.راستش متاسفم که دیر بهت میگم اما الان جوری شده که حس میکنم باید بهت بگم

راستش بهارم از اول رابطم با تو جدی نبود ولی بعد دیدم نمیتونم ازت دل بکنم.ولی نمیتونم بهت برسم بهاره من....

من متاهلم!!!

ویه بچه4ساله دارم من بازنم مشکل دارم بهش علاقه ندارم بخاطر بچه ام باهاش زندگی میکنم والانم میگم عاشقت شدم بهاره توبه من عشق دادی حس زندگی دادی همه چیزهایی که آرزوشو داشتم سخته ازت جدابشم  ولی تصمیم باتوئه که بمونی یا بری!!

داشتم دیوونه میشدم حتی نمیتونستم پلک بزنم چی داشتم میشنیدم؟مرد رویاهای من کسی که تو آرزوهام باهاش زندگی میکردم زن داشت؟

تصورش منو به جنون میرسوند نداشتن مهدی یا قبول این حقیقت مهدی در حقم نامردی کرد و حالا من توان نداشتم از مهدی که حالا عضوی از وجودم شده بود جدا بشم

قبول کردم باهاش بمونم بااینکه دیگه برام باور شده بود رسیدن به مرد رویاهام محاله وهیچی برای یه دختر تلخ ترازاین نیست

کم کم حسادتم زیاد شد نمیتونستم تحمل کنم که زنش اونو هرروز میبینه ومن چندماه یکبار! شبهای جمعه برام دردناک بود تصور اینکه چه اتفاقی بینشون میوفته منو زجر میداد

مهدی میگفت منو دوست داره میگفت من نفردوم زندگیش نیستم ولی مگه میشد حسادت زنانه رو مهار کرد؟

مهدی من همچنان مغرور بود ومن دیگه دلیل واسه ادامه رابطه نداشتم کم کم حس کردم دیگه احساسی بهش ندارم خیلی سخته عشقت اینجوری بمیره

ویکبار که مثل همیشه بی دلیل قهر کرد دیگه سراغش نرفتم وبهش التماس نکردم وغرورمو جلو پاهاش قربونی نکردم.من هم باید حسادتم رو تحمل میکردم.هم غرور وقهر اون رو دیگه از کوچیک شدن و تنهابودن خسته شدم از قوانین اون خسته شدم از راضی نبودنش از حرفاش از خودخواهیش از توقعش از همه چیش .مهدی عشقمو کشت

بعد مدتی مهدی برگشت وعوض شده بود ولی من دیگه اون بهاره نبودم.من دیگه حسی بهش نداشت من عشقمو پای غرور اون سر بریدم.

دیگه نمیتونستم اون کابوس رو تحمل کنم .مهدی نفهمید چقدر با عشقش با غرورش عذابم داد وحالا برگشته بود وهمون بهار روزهای اول رو میخواست انگار از یه مرده توقع زندگی داشته باشی!!

مهدی برگشت ولی من برنگشتم چون دیگه حسی بهش نداشتم.عشق من پای مردی مرد که روزی خودم براش میمردم.

درباره وبلاگ
شاپرک

نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed
ست مسافرتی کادویی 13 کاره، ماشین حساب و خودکار چت روم فارسی

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

http://www./in.php?id=25&ref=1656&buy=1 http://www./in.php?id=25&ref=1656 http://www./in.php?id=8&ref=1656&buy=1 http://www./in.php?id=8&ref=1656 http://www./in.php?id=6&ref=1656&buy=1 http://www./in.php?id=6&ref=1656